بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
اهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی
به کار عشق
ازار این رمیدی سر در چمن را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
انده چیست عشق کدام است غم کجاست
بگذار تا به گویمت
که این مرغ خسته جان عمری در هوای توست
بگذار تا به نوشمت ای کهنه شراب
بیمار خنده های توام
بیشتر بخند بیشتر بخند
خورشید ارزوی منی
بیشتر بتاب بیشتر بتاب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 15:34  توسط پیکاری
|
شب ائینه ها
شبانگاه است با دستان بسته
همه پلهای پشت سر شکسته
سرم را میکشم تا چوبه دار
یکی در سوگ ائینه نشسته
شبانگاهی که سربازان درگاه
به جرم یک خودی کشتن خود اگاه
مرا با دست بسته میکشیدند
برای حاضران تا پایی جایگاه
گناهان مرا از سر نوشتند
کلی از من به دست خود سرشتند
به من حتی ندادند سهمی از من
برای خود درو کردند و کاشتند
یکی که شکل من بود از در امد
نه از در شایدهم از من برامد
فقط از لابه لای برگه هایش
مثیبت ها نسل من بر امد
یکی دیگر شکایت از دلم کرد
حکایت از هزاران مشکلم کرد
نه از دیروز و امروز و نه از ما
روایت از خیال باطلم کرد
همه دیدند و گفتند و شنیدند
در اخر هم به رئی خود رسیدند
به جرم قتل یک کودک خود اگاه
یرایم حکم اعدامی نوشتند
من و ائینه ها در ماتم شب
هم جان ها گذشته از سر لب
زبان وا کردم و از درد گفتم
از این جانها که میسوزداند در بند
گنه کردم کناه بی گناهی
گناه ساختن روی تباهی
مرا چرخ فلک از پا در اورد
فلک دریا من هم عصه ماهی
نه امشب حبس من پیوسته بوده
تمام عمر دستم بسته بوده
نبوده راهی هرگز پا به مقصد
اگر هم بوده مرکب خسته بوده
دل سرخم سر سبزم فنا کرد
سرم از تن حسابش را جدا کرد
نباشد پای چوبه زیر اب است
سری که هی دو دوتا چارتا کرد
همان ها که مرا سرباز کردند
سر از درمان زخمم باز کردند
همان زخمی که مانده دست تومار
همانها وقت غم سر باز کردند
اگر مرده درونم روح کودک
فراوان است از این مقتول کوچک
میان سینه های مردم شهر
مزازانی ست قد یک عروسک
همه ائینه ها در هم شکستند
نخ نا گفته ها در هم گسستند
نه گفتم انچه که باید بگویم
به دست و پایم هم زنجیر بستند
شبنگاه است و با دستان بسته
همه پلهای پشت سر شکسته
سرم را میکشم تا چوبه دار
یکی در سوگ ائینه نشسته
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 15:14  توسط پیکاری
|
کسی دزد شعورت نیست آنجا؟
تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
خبر از گورهای بی نشان هست؟
صدای ضجه های مادران هست؟
هوا بارانی است و فصل پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار
شد ه از داغ تابستانه سر ریز
هوای مدرسه بوی الفبا
صدای زنگ اول محکم و تیز
جزای خنده های بی مجوز
و شادیها و تفریحات ناچیز
برای نوجوانی ها ی ما بود
فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم
پر است از لحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو
من و گلهای پزمرده سرمیز
هوا پاییزی و بارانیام من
درون خشم خود زندانیام من
چه فردای خوشی را خواب دیدیم
تمام نقشه ها بر آب دیدیم
چه دورانی چه رویای عبوری
چه جستن ها به دنبال ظهوری
من و تو نسل بی پرواز بودیم
اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سر انگشت
به پیش چشمهای من تو را کشت
تمام آرزو ها را فنا کرد
دو دست دوستیمان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی
به ناگه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه
به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند
به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد
به قلیم از غمت صد چاک افتاد بگو
بگو آنچا که رفتی شاد هستی
در آن سوی حیات آزاد هستی
هوای نوجوانی خاطرت هست
هنوزم عشق میهن در سرت هست
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست
تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست
کسی دزد شعورت نیست آنجا
تجاوز به غرورت نیست آنجا
خبر از گورهای بی نشان هست
صدای ضجه های مادران هست
بخوا ن همدرد من هم نسل و همراه
بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو
و گلهایی که پزمرده سر میز
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 12:12  توسط پیکاری
|
بیا شهر،شهر فرنگه، قصه های رنگارنگه
چشماتو وا کن،نگا کن، همه جا جنگه و جنگه
این روزا عروس مشرق،سینه ریزش از فشنگه
هدیه براش نیارین،سر جهازش یه تفنگه
خونه جونه خونه ای وای،خونه "جنگه"خونه ای وای
...
این پسر بچهء تنها، بچهء تو ، پسر ما
بهترین لباس عیدش،رخت کهنه ء تن ما
پدرش تو جبهه ء جنگ،عمرشو داده به ماها
دیگه آب خوش نرفته، پایین از گلوش تا حالا
خونه جونه خونه ای وای،خونه "ناخوش"خونه ای وای
دختر محله ء ما، دختر تو خواهر ما
تو خیابونا به کاره،در به در فکر شکاره
خیلی کم بهارو دیده، زهر پاییزو چشیده
ن
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 13:52  توسط پیکاری
|
پریا
احمد شاملو
یكی بود یكی نبود
زیر گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.
گیس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكی ترك.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
" - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر شسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ "
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا
***
" - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبك می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می كشن
هوی می كشن:
" - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره " ...
***
پریا!
دیگه تو روز شیكسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، كویر و نمك زار می بینن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر كی كه غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا كینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وایسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش كنن
به جائی كه شنگولش كنن
سكه یه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
" حمومك مورچه داره، بشین و پاشو " در بیارن
" قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو " در بیارن
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! " ...
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا ...
***
" - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله كوچیك كه زیر كرسی، چیك و چیك
تخمه میشكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
[ كه دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
دنیای ما عیونه
هر كی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر كی باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
خوب، پریای قصه!
مرغای شیكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
كی بتونه گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟ "
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می كنم، بازی رو تماشا می كنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یكیش تنگ شراب شد
یكیش دریای آب شد
یكیش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر كشیدم
پاشنه رو ور كشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای كوه رسیدم
اون ور كوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
" - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب كرد
كلی برنج تو آب كرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله كردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... "
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 13:47  توسط پیکاری
|
کسی دزد شعورت نیست آنجا؟ / تجاوز به غرورت نیست آنجا؟ / خبر از گورهای بی نشان هست؟ / صدای ضجه های مادران هست؟——->>>هوا بارانی است و فصل پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار
شد ه از داغ تابستانه سر ریز
هوای مدرسه بوی الفبا
صدای زنگ اول محکم و تیز
جزای خنده های بی مجوز
و شادیها و تفریحات ناچیز
برای نوجوانی ها ی ما بود
فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم
پر است از لحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو
من و گلهای پزمرده سرمیز
هوا پاییزی و بارانی ام من
درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی را خواب دیدیم
تمام نقشه ها بر آب دیدیم
چه دورانی چه رویای عبوری
چه جستن ها به دنبال ظهوری
من و تو نسل بی پرواز بودیم
اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سر انگشت
به پیش چشمهای من تو را کشت
تمام آرزو ها را فنا کرد
دو دست دوستیمان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی
به ناگه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه
به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند
به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد
به قلیم از غمت صد چاک افتاد
بگو ـ بگو آنچا که رفتی شاد هستی
در آن سوی حیات آزاد هستی
هوای نوجوانی خاطرت هست
هنوزم عشق میهن در سرت هست
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست
تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست
کسی دزد شعورت نیست آنجا
تجاوز به غرورت نیست آنجا
خبر از گورهای بی نشان هست
صدای ضجه های مادران هست
بخوا ن همدرد من هم نسل و همراه
بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز/
من و میزی که خالی مانده از تو
و گلهایی که پزمرده سر میز
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 13:43  توسط پیکاری
|
هم گام با حرکت ِ اعتراضی ِ مردم ِ آذربايجان و در محکوميت ِ سرکوب و خشونت ِ اعمال شده توسط حاکميت، خبرنامه هايی در جهت ِ آگاه سازی و اعلام حمايت و همبستگی با مردم ِ آذربايجان در سطح تهران نصب و پخش شد. در طول ِ اجرای اين طرح ، تجربه ی روبرويی با چند تن از هم وطنان ِ آذري، حکايت از ناباوری ِ عمومی نسبت به همدلی و همراهی ِ غير آذری ها داشت. گويی که مرزهای خيالی ِ ميان ِ ريشه های جان گرفته در خاکمان را باور کرده ايم و عادتمان داده اند به "من" بودن و "تو" بودن و "ما" نشدن.
اما...
مرزهای موهوم و خيالی ِ ميان دل هامان را خواهيم زدود.
عادت ِ"ما" نشدن را خواهيم شکست
و تاريکی استبداد را برای يافتن ِ دست های هم پس خواهيم زد.
..
جمعی از جوانان سبز و مستقل تهران
17 شهریور 1390 03:34
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 8:5  توسط پیکاری
|
در خبرها آمده بود که علی کريمی بازيکن برجسته فوتبال ايران پيراهن خود را به شهيد جنبش سبز اهدا کرده است. با توجه به سابقه رفتارهای مدعيان اصولگرايي، دور از انتظار نبود که اين بار هم انتشار خبر اين حرکت انساني، واکنش از سر عصبانيت رسانه های وابسته به حاکميت را در پی داشته باشد.
امروز روزنامه جوان، وابسته به سپاه پاسداران، به اين اقدام ستودنی علی کريمی اعتراض کرد و با بيان اينکه ”علی کريمی همان راهی را می رود که شجريان پيش از وی آن را رفت“ در واقع بر همدلی و همراهی اين دو چهره ی محبوب و مردمی تاکيد کرده است.
اما مادر اشکان سهرابي، اين شهيد جنبش سبز، در واکنش به مطلب اين روزنامه می گويد: فکر نمی کنم اين مساله ربطی به آن ها داشته باشد که بخواهند در آن دخالت کنند و نظر بدهند. من می خواهم از ايشان به خاطر روح بلندی که دارند تشکر کنم و بگويم که واقعا جوانمرد هستند.
علی کريمي، کاپيتان تيم فوتبال پرسپوليس تهران، و يکی از برجسته ترين بازيکنان ده سال اخير فوتبال ايران، چندی پيش در اقدامی معنادار و جوانمردانه، پيراهن ورزشی خود را در که در جام باشگاه های اروپا بر تن داشته، به شهيد جنبش سبز، اشکان سهرابي، و خانواده اش تقديم کرده است.
اشکان سهرابي، دانشجوی مهندسی در جريان اعتراضات خيابانی سال ۸۸ در روز ۳۰ خرداد هدف سه گلوله قرار گرفت و به شهادت رسيد.
علی کريمی و برخی ديگر از بازيکنان تيم ملی فوتبال ايران، در جريان اعتراض های پس از انتخابات، به شکل آشکار از جنبش سبز حمايت کردند. اوج اين حمايت در بازی ايران و کره جنوبی بود؛ که کريمی و چند ملی پوش ديگر مثل مهدی مهدويکيا از دستبند سبز به نشانه حمايت از جنبش سبز استفاده کردند.
خبرنگار کلمه به اين بهانه با مادر اشکان سهرابی مصاحبه ای انجام داده که در ادامه می خوانيد:
چه شد که آقای کريمی اين پيراهن را به خانواده شما هديه کردند؟
پسر من آقای کريمی را به عنوان فوتباليست خيلی دوست داشت و از طرفداران ايشان بود. من اين مطلب را به اطلاع ايشان رساندم. آقای کريمی هم وقتی اين را شنيده بودند پيراهن شالکه خود را تقديم پسر من کردند.
امروز يکی از روزنامه های مدعی اصولگرايی در مطلبی به اين حرکت آقای کريمی حمله کرد. نظر شما در اين باره چيست؟
فکر نمی کنم اين مساله ربطی به آن ها داشته باشد که بخواهند در آن دخالت کنند و نظر بدهند. من می خواهم از ايشان به خاطر روح بلندی که دارند تشکر کنم و بگويم که واقعا جوانمرد هستند. اين هديه اصلا جنبه ی سياسی ندارد که بخواهند ايشان را اذيت کنند. اشکان من يک پرسپوليسی بود و آقای کريمی و مهدوی کيا را دوست داشت. هديه ی آقای کريمی هم يک نوع قدردانی از يک طرفدار بوده است. دليلی وجود ندارد که بخواهند ايشان را زير سوال ببرند و يا مورد انتقاد قرار دهند. من همينجا در مقابل ملت ايران از آقای کريمی و روح بلندی که دارند و توجهی که به پسر من داشتند تشکر می کنم.
اين اتفاق قبلا هم افتاده است؟ مردم در اين دو سال چقدر برخوردهايی از اين جنس داشته اند؟
بله خيلی ها به ديدن ما آمدند که شايد راضی نباشند من اسمشان را بياورم و يا لطفی که کرده اند را مطرح کنم. در اين باره هم از آقای کريمی اجازه گرفتم که خبرش را به سايت ها بدهم، که ايشان گفتند مشکلی ندارند. اما بقيه را نمی توانم نام ببرم چون می ترسم برايشان مشکل و دردسری پيش بيايد.
خيلی از مردم آمدند اينجا و از ما و اشکان تقدير کردند. البته ما که هيچ نيستيم در مقابل کارهايی که بچه ها کردند و جانفشانی ها و فداکاری هايشان. گاهی فکر می کنم چقدر اين بچه را بزرگ بار آورده بودم. چقدر اين بچه سرشار بود از روح ايثار و فداکاری. گاهی متعجب می شوم از اينکه درست نشناختمش.
اگر اذيتتان نمی کند برگرديم به دو سال قبل و شما درباره ی آخرين ديدارتان با اشکان بگوييد.
يک ربع قبل از شهادت ديدمش. با هم حرف زديم و من خيلی نصيحتش کردم که نرود. همه جا خيلی شلوغ بود. گفتم اشکان تو را به خدا کاری نکنی که پشيمانی به بار بيايد. سی ام خرداد بود و فضا سنگين. حس خوبی نداشتم. گفتم اشکان امروز را نرو، مطمئنم که امروز شلوغ می شود. گفت مامان! من نروم آن يکی هم نرود اون يکی هم باز نرود. چه کسی پس بايد برود؟ پس رای ما چه می شود؟ چه کسی بايد جواب رای ما را بدهد؟ خيلی حرف زدم اما قانع نشد و رفت و بعد هم �
هنوز پيگير پيدا شدن قاتل فرزندتان هستيد؟
من چند بار رفتم و آن ها قضيه ديه را مطرح کردند. حقيقتش را بخواهيد خيلی از اين قضيه ناراحت می شوم. وقتی اسم ديه را می آورند حالم بد می شود. توی دادگاه که برای شکايت رفتيم وقتی حرف ديه شد انگار تمام دنيا روی سر من خراب شد. به خاطر همين ديگر دنباله قضيه و شکايتم را نگرفتم.
يعنی پذيرفتند که شهادتی رخ داده و حالا درباره ی ديه می گويند؟
حتما پذيرفتند که پيشنهاد ديه را مطرح کردند. و دقيقا به همين خاطر اصلا دوست ندارم که پيگيری کنم تا دوباره بگويند ديه اش را می پردازيم. اما اميدوارم قاتلين پسرم بالاخره به مجازات عملشان برسند.
برخورد مردم با شما به عنوان مادر يک شهيد جنبش سبز چگونه بوده است؟
مردم اوايل خيلی خوب بودند. البته الان هم خوب هستند اما نمی دانم چطور بايد بگويم، احساس می کنم حضور مردم خيلی کمرنگ تر شده. در حقيقت گله دارم، ولی خوب دلم نمی خواهد عنوانش کنم.
فکر می کنيد اين کمرنگ تر شدن ناشی از بی تفاوتی است؟
نه، نه، اصلا از بی تفاوتی نيست. به نظرم اين از نگرانی مردم است. مردم خيلی تحت فشار هستند برای همين می ترسند که علاقه شان را بروز دهند. ما اوايل می ديديم توی بهشت زهرا مردم چطور می آمدند، الان هم می بينيم، به خاطر همين فکر می کنم کمرنگ شدن ابراز همدلی آن ها از ترس است. چندين بار هم ماموران آمدند و رفتارهايی سر اين قطعه با مردم داشتند. خب طبيعی است که آدم ها بترسند. الان که فکر می کنم می بينم حق هم دارند.
شما با مادرهای شهدای ديگر هم ارتباط داريد؟
بله، ما خانواده های ديگر را می بينيم و با هم صحبت می کنيم. در مناسبت ها يا زمان هايی هم به ديدار هم می رويم.
سخن آخر را برای خوانندگان کلمه بفرماييد.
اگر ممکن است از طرف من از آقای کريمی تشکر کنيد و بگوييد باعث افتخار همه ی مردم ايران هستند و از طرف اشکان از کل بچه های پرسوليس و به خصوص آقای کريمی و مهدوی کيا که خيلی مورد علاقه پسر من بودند به خاطر شجاعتشان قدردانی کنيد.
هرچه که بقيه می خواهند بگويند برای من مهم نيست. اما اميدوارم به خاطر اين هديه برای ايشان مشکلی پيش نيايد
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 14:55  توسط پیکاری
|
درياچه در حال احتضار اروميه امروز به رنگ قرمز درآمد، رخدادی که مدير کل محيط زيست آذربايجان غربی ضمن تاييد، آن را طبيعی ميداند.
"اسماعيل کهرم"، استاد محيط زيست دانشگاه تهران نيز با تاييد اين مطلب گفت: «در درياچه اروميه حدود 14 گونه جلبک زيست ميکنند که هر کدام ازآنها در شوری ويژه، بهترين شرايط را برای رشد دارند.»
او ادامه داد: «رشد سريع جلبکها که "بلوم" نام دارد هنگامی رخ ميدهد که در نتيجه مساعد شدن شرايط محيطی يکسری از جلبکها به طور ناگهانی در محيط زياد ميشود.»
استاد محيط زيست دانشگاه تهران افزود: « جلبکی که هم اکنون موجب قرمز شدن آب درياچه اروميه شده در شوری حدود 400 ميلی گرم در ليتر نمک شروع به رشد ميکند و مواد ناشی از ترشح آن سمی است که موجب ميشود باقی مانده آرتمياها نيز در درياچه اروميه از بين برود.»
کهرم توضيح داد:« اين پديده تغيير رنگ به دليل شکوفايی جلبکی به نام "دوناليدا سالينا" است که يکی از چندين گونه فيتوپلانکتون اين درياچه است.»
به گفته وی با افزايش شوری در حد اشباع و فوق اشباع برای سازگاری با محيط مقدار رنگيزه بتاکاروتن در اين جلبک بيشتر ميشود که افزايش رنگيزهها جلبک را در مقابل مقدار زياد غلظت نمک حفاظت ميکند.»
استاد محيط زيست دانشگاه تهران تاکيد کرد: «همچنين وقتی کريستال برخی از کلرورها و يدورها در اثر بالا رفتن غلظت، به صورت متراکم در ميآيد رنگ ارغوانی و قرمز به خود ميگيرد و اين امر موجب قرمزی درياچه ميشود.»
کهرم با اعلام اينکه تاکنون 60 درصد از درياچه اروميه نابود شده است افزود:« با توجه به اين که بيش از نصف درياچه اروميه از بين رفته ديگر درياچهای نمانده که اين جلبکها به اکوسيستم آن لطمه بزند .»
او ادامه داد: «ولی بايد دانست که طبيعت پايدار است و من ايمان دارم به محض اينکه آب وارد درياچه شود و حق آبه درياچه تامين شود دوباره نگين فيروزهای ايران به حيات خود ادامه ميدهد.»
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 15:28  توسط پیکاری
|
جوانآنلاين (سايت روزنامه جوان) نوشت:
علی کريمی کاپيتان تيم ملی فوتبال کشورمان(!) که در مسابقات مقدماتی جام جهانی گذشته در بازی با کره جنوبی با بستن مچ بند سبز به همراه برخی بازيکنان در حمايت از فتنه گران حاشيه هايی را بوجود آورده بودند بار ديگر در حرکتی مشکوک در راستای اهداف جريان فتنه که اين روزها در حال احتضار به سر می برد گام برداشت.
به گزارش ندای انقلاب علی کريمی که در پايان روزهای فوتبالی اش به سر ميبرد در اقدامی تامل برانگيز با اهدای پيراهن خود به يکی از کشته شدگان فتنه ۸۸بار ديگر نشان داد که وی همچنان در وادی فتنه گام ميزند.
علی کريمی که ظاهرا يک چهره ورزشی است مشخص نيست اين روزها اين خط و خطوط سياسی را از چه کسی و يا چه جريانی می گيرد . وی بايد اين موضوع را بداند که اين راه کسب محبوبيت در بين مردم نيست ، مردم فهيم و فوتبالدوست ايران خوب سره را از ناسره تشخيص می دهند ؛ علی کريمی همان راهی را می رود که شجريان پيش از وی آن را رفت و امروز در انتهای اين مسير آرزوی بازگشت را دارد که البته دير شده است!
جوان در پايان افزود:
البته ناگفته نماند اين پاس علی کريمی به فتنه گران با واکنش مثبت! ضدانقلاب روبرو شده است و حرکت وی را "اقدامی معنادار و جوانمردانه" توصيف کرده اند!!!
14 شهریور 1390 13:34
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 15:25  توسط پیکاری
|